پترون – این روزها اگر بخواهیم یکی از مجموعه های موفق صنعت پلاستیک این مرز و بوم که در کنار تمامی مشکلات این روزها نظیر تحریم و تکانه های ارزی و تورم و رکود و … پرافتخار و سرافرازانه ایستاده است را مثال بزنیم قطعا و یقینا می توان از مجموعه نایلون سپید نام برد ، یقینا پیشرفت و توسعه شرکت نایلون سپید و ورود به بازارهای جهانی مدیون زحمات شبانه روزی امیرمنصور شیرازیان می باشد فردی که دیشب با حضور در برنامه پایش به عنوان کار آفرین نمونه حرف دل صنعت پلاستیک را در قالب بزرگترین مشکل این صنعت  اینگونه شجاعانه بیان کرد: دولت به پتروشیمی ها خوراک ارزان و مدت دار میدهد و اصلا وضعیت تسویه حساب پتروشیمی ها با دولت مشخص نیست اما پتروشیمی ها مواد اولیه را نقدا به تولید کننده می فروشد.

 

جهت تماشای با کیفیت عکس روی آن کلیک کنید.

shirazian

در این برنامه شیرازیان  زندگینامه خود را بیان نمود ، قسمت از زنگینامه امیرمنصور شیرازیان (دوران کودکی و نوجوانی)

در محله مولوی تهران به دنیا آمدم

امیرمنصور شیرازیان هستم متولد ۱۰ اردیبهشت سال ۱۳۳۵. در یک خانواده‌ی متمکن تهرانی و در محله‌ی مولوی کوچه‌ی درویشها بدنیا آمدم. مرحوم پدرم معمار رجب شیرازیان مقاطع کارمستقل ارتش و تربیت بدنی بود. پدرم شرکت ساختمانی شیبلی مخفف شیرازیان و بلوکات( شریک پدر) را داشت. استخر قهرمانی امجدیه از جمله کارهای پدرم است. پدر و مادرم اصالتا تهرانی ‌و اهل محله‌ی مولوی بودند.

تمکن مالی پدر و تنگنای مالی خانواده

در ۷ سالگی به دلیل علاقه‌ام به کار و البته شرایط خانوادگی در مغازه‌ی ساعت فروشی محلمان با روزی یک ریال شروع به کار کردم. متاسفانه یا خوشبختانه پدر تا زمانی که در قید حیات بودند دست و دلباز نبود و مثل پدرهای امروزی با اینکه تمکن مالی داشت اموالش را در اختیار فرزندانش نمی‌گذاشت  بنابراین من در سن ۷ سالگی شروع به کار کردم. خاطرم است که به دلیل این خصوصیت پدر ، خانواده در تنگنای مالی بود حتی مدتی برای تامین هزینه‌های خود تابستان‌ها در کبابی محله کار می‌کردم. در آن سن تمام عشق من این بود که شب‌ها شامی را که در کبابی به من می‌دادند را برای مادرم بیاورم تا در خنکای پشت بام با هم کباب بخوریم. هنوز هم بعد از گذشت این همه سال لذت بخش‌ترین غذا برای خانواده ما کباب است.

در ۸ سالگی وارد دنیای پلاستیک شدم

در اواخر سن ۸ سالگی وارد صنعت پلاستیک شدم. داستان ورود من به دنیای پلاستیک به واسطه دایی‌ام حاج قاسم دامغانی صاحب برند نایلون عدالت از قدیمی‌ترین و پیشکسوتان این صنعت شکل گرفت. همیشه و تا زنده ام قدردان زحمات ایشان هستم. دایی‌ام در ابتدا، کارخانه‌ای کوچک در مولوی داشتند که به صورت دستی و سنتی کار تولید نایلون و چاپ ملخی را انجام می‌دادند. در ۱۰ خرداد سال ۱۳۴۳ و زمانی که ۸ سال داشتم به سفارش مادرم نزد دایی‌ام رفتم. ابتدای سه ماه تعطیلات تابستان بود و چون بچه‌ی بازیگوشی بودم و در خانه مادر خدابیامرزم را اذیت می‌کردم مادر مرا برای کار نزد دایی فرستاد. خلاصه به مغازه دایی رفتم و گفتم دایی جان، مادر سلام رساند و گفت: من نزد شما کار کنم. البته لازم به یادآوری است که در سال ۴۳ مانند این روزها بازار کساد و بی‌رونق بود و رکود بدی در کشور حکمفرما بود. دایی که ان‌شاء‌الله خدا او را حفظ کند در حالی که یک مگس‌کش در دست داشت گفت: دایی جان به مادرت سلام برسان و بگو دایی خودش در مغازه مگس می‌پراند و من سریع در جواب دایی گفتم دایی جان لطفا این مگس را بدهید من بپرانم. دایی در واکنش به حرف من به خنده افتاد و شاید به خاطر حاضر جوابی‌ام قبول کرد در کنارش کار کنم. خدا رو شکر که چند سال بعد کار دایی رونق گرفت و مغازه و کارخانه‌ی بزرگ تری را تاسیس کرد.

ماجرای کتک خوردن از دبیر زبان

توسعه کار دایی‌ام همزمان بود با شروع سال تحصیلی من در مقطع اول دبیرستان. هر روز صبح ساعت ۵ قبل از اینکه به مدرسه بروم به مغازه دایی می‌آمدم و درب مغازه را باز می‌کردم و شروع به تولید نایلون‌های  ۵×۵ سانت  ( فوتیِنا )دو سربسته می‌کردیم و ۳۰ الی ۴۰ کیلو نایلون را در طی همین دو و نیم ساعت (۵ صبح تا۵/۷) و قبل از شروع مدرسه دوخت می زدم. خاطرم هست یک روز به دلیل تاخیری که در رسیدن به کلاس درس داشتم کتک مفصلی از دبیر زبانم آقای نظری خوردم به طوری که باعث شد بیهوش شوم. در زمان بیهوشی یکی از همکلاس‌هایم که از وضعیت من آگاه بود برای ایشان توضیح داده بود که علت تاخیر من تنبلی نبوده است و من صبح‌ها قبل از شروع مدرسه کار می‌کنم. خاطرم است که بعدها به یکی از شاگردان خوبش تبدیل شدم.

از بین رفتن اثر انگشت به دلیل کار زیاد و مواد مذاب

از کلاس هشتم به بعد به دلیل اینکه کار می‌کردم در مدرسه شبانه درس خواندم. دایی در این سال در مولوی کارخانه زده بود و من روزها به عنوان کارگر دستگاه تولید اکسترودر نزد ایشان کار می‌کردم و شبها در دبیرستان شبانه‌ای در شوش درس می‌خواندم . در سن ۱۵ سالگی پای ۵ دستگاه تولید بدون پمپ باد یک تنه از صبح تا شب می‌ایستادم. هر سال که برای تمدید کارت بازرگانی از من تست انگشت نگاری می‌گیرند بیش از ده بار انگشت نگاری می‌شوم زیرا به دلیل کار و سر و کار داشتن با مواد مذاب اثر انگشت بعضی از انگشتانم از بین رفته است.